مممممممممممممممممممم.... نمیدونم باید راجع به خودم چی بگم :|

اینجوری خودمو معرفی می کنم:

اذون ظهر رو می گفتن، هفتمین روز دومین ماه زمستون شصت و شش بود، و درست همون لحظه ی اذون بود که مامان از شرم خلاص شد :| آخه خیلی اذیتش کردم بنده خدا رو... دوران کودکی رو توی یکی از روستاهای خیلی زیبا و دنج شمال کشورمون سپری کردم و ایضا نیمی از روزهای نوجوانی رو. 16 ساله بودم که ازون روستا بار بربستیم و راهی شهر شدیم. خب خیلی برای من عشق جنگل و طبیعت زندگی تو شهر سخت بود ولی الان ازون روزها 12 سال میگذره ...

حدودا سه سالی خودمو پشت کنکور نگه داشتم تا بتونم به رشته ی مرد علاقه ام برسم ولی از شما چه پنهون هر سال به اندازه ی فرسنگ ها ازش دور و دورتر می شدم تا اینکه سال سوم با خودم فکر کردم تا از آخر اولین نفر کنکور نشدم پاشم برم یه رشته ی دیگه برگزینم، و اینگونه شد که ما یک زیست شناس آن هم از نوع گیاهی شدیم :))))  بعد تمام شدن دوره ی کارشناسی دوباره یه فاصله ی سه ساله برای ادامه تحصیلمون ایجاد شد، البته این بار خودم خیلی مایل نبودم ولی سال سوم دیدیم دیگه دارم پیر میشم و بهتره برای خودم و زندگیم تصمیم بگیرم، و نشستم خوندم و همون گرایشی که دوست داشتم رو توی دانشگاه الزهرا قبول شدم... تا یه سال اول باورم نمیشد بالاخره موفق شدم و هر وقت پام می رسید به دانشکده از ذوق بارها خدا رو شکر می کردم... دوماه پیش دفاع کردم و الان من موندم و تصمیم به اینکه دقیقا میخوام چیکار کنم؟ آیا می خوام ادامه بدم؟ آیا می خوام چیکار کنم دقیق؟؟؟:|||||

هنوز یه چند ماه دیگه اگه خدا بخواد ساکن تهران می مونم چون توی یک طرحی با استادم همکاری می کنم  و باید تو همین مدت هم تصمیمم رو بگیرم...

خب، الان منو خووووووب شناختین؟ ;)