ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

18. ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد...

عیدتون مبارکا... امشب یه شبیه پر از حس های متناقض برای من... ته دلم یه غصه لونه کرده، سمت چپ دلم خوشحاله که همبازی بچگیام  داره عروس میشه، سمت راست دلم دل تنگه برای خانواده ام، و خواهرک شیرین زبون ماهم، اون بالا هم یه عالمه امید لونه کرده، همینجوری امیدوارم، وسطشم یکم سرگردونی و اینکه بالاخره که چی؟  لونه کرده:|

دقیقا همین قدر احساسات متناقض الان در من جا خوش کرده...

شب عیدی هم اتاقی جان با دوست پسرش رفته دور دور و دوست پسرش برای ما به مناسبت عید شیرینی خریده:

 

و کاممون رو شیرین کرد... حالا ان شاالله راه ها برای ازدواجشون هموار بشه و برن سر خونه زندگیشون.

خب من جایزه ی عظیم ترین سوتی سال رو هم به خودم تقدیم می کنم:

دوستی سنی مذهب دارم که تندرو است و بسیاااااااار مذهبی، ایشون آهنگ سامی یوسف رو از ما همی طلب نمودند و ما نیز خیلی خوشحالانه طور کلی آهنگ سامی بیگی براش فرستادیم تا قر داده و مشعوف گردد:|

باید برم افق یا شاید هم عمود محو بشم کلا:|

امشب دعا برای هم یادمون نره

دست خداجان پشت و پناهتون

یا علی

 

  • ۲ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • شنبه ۲۷ آذر ۹۵

    17. دلم گرفته ای دوست...

     راستش درست نیست اول صبح یه همچین پستی بذارم ولی راستش خیلی دلم گرفته... چیزی هم که میخوام بنویسم یه موضوع خیلی کلیشه ایه، اصلا من یدمن میاد از این جور حرفا ولی خب گاهی یه اتفاقاتی دست به دست هم میدن تا از هر چی بدت میاد سرت بیاد...

    من یک خواهر شوهرم! خانم برادر من یک سال از من کوچکتر است و از یک استان متفاوت با یک فرهنگ کاملا متفاوت.... راستش اصلا و ابدا آدمی نیستم که به اون معنا که تو عرف هست خواهرشوهر باشم. اینو خودم هم نمیگم بارها بابت این موضوع توسط دوستان و آشنایان سرزنش شدم که هرچی باشه اون عروسه و اسنقدرررر باهاش صمیمی  نشو... من اصلا این حرفا رو قبول نداشتم و ندارم، واقعا از ته دلم هم دوسش دارم ،ولی اخیرا نشون داده که خیلی لایق اینهمه احترام و محبت نیست... چون به خودش این اجازه رو داده که در خصوصی ترین مسائل زندگی ما دخالت کنه و نظر بده و وقیحانه بگه شماها بلد نیستین زندگی کنین و به ما راهکار بده.... فارغ التحصیل که شدم تمام تلاششو کرد که من تهران بمونم و برنگردم شمال، شماره ی منو داد به یه آقایی که برام کار پیدا کنه و اون آقا هم دریک شرکت هواپیمایی برام کار پیدا کرد و تهش پرسید تیپش چه جوریه که خانم برادرم گفت سادس و اون هم گفت نه باید خیلی چیتان پیتان باشه و بعد که با من تماس گرفت گفتم آقا رشته ی من گیاهشناسیه گفت بیا بفرستمت دشت مغان! الان هم که تهرانم به مامانم گفته تهران هزینش بالاست برش گردونین شمال! آخه تو طرحی که من کار می کنم حقوقی دریافت نمیشه و تا آخر کار که ریاست جمهوری پایان کار رو دریافت کنه هیچ پولی به ما نمیرسه! خب هزینه ی منو پدرم میده و ایشون از این موضوع ناراحته! چون بابا داره ماهی هشتصد قسط اونارو میده دیگه ماها حق نداریم از پدرمون پول بخوایم!

    پدر من یارانه رو از حساب برنمیداره و معمولا ما خریدای اینترنتی مثل شارژ  خط تلفنامون و شارژ کارت غذامونو  از رو اون برمیداریم، ایشون هم رمز بابا رو دارن و از روکارت خرید می کنن، آخرین بار بهم گفت این شکلی هر  کی زرنگتره بیشتر برمیداره! هر کی یارنه ی خودشو خودش برداره!

    اه حالم بد شد... دیگه حرفی نمیزنم...

    دست خداجان پشت و پناهتون

    یا علی

  • ۳ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • ونو شه
    • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵

    16. اون مال منه، نبینم هیچ کسی دورش بیاد :|

     تز ارشدم روی یک علف هرزی بود که الان خیلی از همه ی گلهای زیبای روی زمین برام دوست داشتنی تر شده... خب به اشتباه این علاقه در حدی پیش رفت که الان هرکی اسم این گیاهو میاره و تصمیم میگیره روش کار کنه با کله میرم تو صورتش و میگم: اون ماله منهههههه، نبینم هیچ کسی دورش بیاااااااد...laugh ولی خب علیرغم میل باطنیم دارن روش کار می کنن:| البته من هم هستما باهم کار می کنیم روش...

    هفته ی خیلی شلوغی رو پشت سر گذاشتم... یک قرار ملاقات که در آن سوتی به شرح زیر دادم:

    + نوشیدنی چی میل دارین؟

    - (من با نگاهی به منوی نوشیدنی ها و البته با در نظر گرفتن اینکه اصلا از طعم تلخ خوشم نمیاد) چای !

    + نه من اصلا اهل چای نیستم:| اسپرسو میخوامangel شماهم یه چیز بهتر سفارش بدین:|

    - خب منم اسپرسو میخوامangry (کاش لاته می خواستم)

    باید اعلام کنم دریغ از نوشیدن حتی یک قطره ازون اسپرسو ی تلخ لعنتی:|

    خوب حرفای زیادی زده شد و فکر کنم تقریبا طرف رو فراری دادم و نامبرده کم کمش تا ده سال دیگه هم قصد ازدواج نخواهد داشتlaugh

    کارای طرح خیلی خوب پیش میره و یکی از مقاله هاشو نوشتیم و یکی از کارامون هم ابسترکتش رو فرستادیم چین جهت شرکت در یک همایش، اگر قبول شود ان شاالله سال دیگر مرداد ماه عازم چین می شویم...حالا من چی بپوشم؟؟؟؟

    ناهار امروز مهمون دخترک کرد اتاق بودیم... یک ماکارونی چرب و چیلی ، اصولا کردها به چربی علاقه ی زیادی دارن... آقا یه فروشگاهی هست نزدیک امامزاده اسماعیل زرگنده تو قلهک، برخلاف قیمت بالای تمام مغازه های اطراف این منطقه که برای من دانشجو میشه گفت تقریبا این قیمت ها نجومیه، این فروشگاهه قیمتاش فوق العادس با یه پرسنل فوق العاده خوش خلق و مهربون و درست کار... در حدی که من یه لحظه شک کردم و پرسیدم اینا سالمن؟ که فروشنده گفت :واااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... خب ماکلی خرید کردیم از شامپو بگیر تا کره و پنیر و مربا و ... رو هم شد بیست و شش تومنsurprise 

    برم به کارام برسم که خیلی درگیریم زیاده...

    فعلا

    دست خداجان پشت و پناهتون

    یا علی

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • جمعه ۱۹ آذر ۹۵