ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

3. ما سپر انداختیم گردن تسلیم پیش...

دیروز آزمون استخدامی در کشورمون برگزار شد! صبح دستگاههای اجرایی و عصر هم آموزش و پرورش... یک جوری هم سیاست گذاری(گزاری؟) شده بود که فقط بشود یکی از آن دو را شرکت کرد! :|  در هرحال، محل آزمون من دانشگاه مازندران واقع در شهرستان بابلسر بود، و ساعت آزمون هم 2 بعدازظهر، با یه حساب سرانگشتی با خودم فکر کردم  از خونه تا درب دانشگاه نهایتا دو ساعت زمان ببره و من اگر یازده و نیم از خونه برم بیرون یک و نیم بابلسر خواهم بود، با این حساب با خیال راحت ناهار خوردم و زدم بیرون... رسیدم ترمینال دیدم ای ددم جان،حتی یک گاری هم سمت بابلسر نمیره:| یکم معترض شدیم به مسئولین محترم که وقتی آزمون هست چرا شماها ماشین نمیذارین و .... گفتن آزمون چی؟:| خلاصه اینکه با ماشین های فریدونکنار ابتدا رفتم فریدونکنار و بعد همون آقای راننده دلش برای من سوخت و گفت دخترم بیا میبرمت بابلسر( آخه من هیچ جا رو بلد نبودم:|) دستش درد نکنه که از ترمینال اینجا تا درب دانشگاه فقط شونزده هزار تومن گرفت و من از بس  آژانس های تهران از ترمینال شرق تا دانشگاه الزهرا ازم سی تومن گرفتن  یکم ذوق زده شدم از اعلام این عدد توسط راننده، تاجایی که دلم میخواست بهش بگم داداش اگه راه داره بیا تهران خطی ترمینال شرق تا ده ونک بشو :)))))) (اینکه بیان شکلک نداره خیلی بده) خلاصه اینکه منو رسوند دم درب دانشگاه و این خیل عظیم شرکت کننده بود که پشت درای بسته به انتظار نشسته ... یکی از دوستان دوران کارشناسی رو یافتم و دردو دل ها و آه و ناله ها رو شروع کرد که ای بابا 5 ساله تو نهضت سواد آموزی دارم درس میدم، نه شوهری،نه کاری، نه استخدام در ارگان مذکوری، نه دل خوشی،نه .... بهش گفتم دوست جان تو اینهمه راهنمایی از من گرفتی ، تو روستا و اون همه باغ و حیاطی که تو داری توش زندگی می کنی میتونی خیلی راحت درآمد زا باشی... چپ چپ نگام کرد و گفت : گفتی سبزی بکار رو میگی؟ خب من در اون لحظه ترجیح دادم هیچی نگم و در افق محو بشم... بهش گفته بودم بزنه تو کار پرورش گل:| خب اوضاع اشتغال داغون هست نمیگم خیلی مملکت گل و بلبله ولی با توجه به شرایط میشه یه کارهایی رو کرد، البته نه برای همه ی رشته ها، ولی خب وقتی ما زیست گیاهی خوندیم و در همچین جایی هم زندگی می کنیم میتونیم یه کارایی بکنبم... در هرحال ایشون برگشت گفت برو بابا سبزی کاشتن هم شد شغل؟ مثلا همین تو الان فوق لیسانس گرفتی دو سال الکی رفتی تهران برگشتی که چی؟:|

تا اینجا هی من مقاومت کردم ولی دیگه موضع(موزع،موظع؟) خودم رو تغییر دادم و شدم مثل خودش و اینقدررررررررررررررر نالیدم که از رو رفت و دیگه حرفی نزد:| بعد از آزمون هم سرمو انداختم پایین و رفتم پی کار خودم و منتظرش ننشستم...

اومدم بیرون و دیدم این دانشگاه مازندران هم عجب بهشتیه برای خودش:

pic

 

خب اینم از عکس هایی که گرفتم، لازم به ذکره که بی نهایت سرد بود و من نتونستم خیلی درست و حسابی عکس بگیرم :)

و اما.. این شما و این هم اناری که محصول درخت نحیف حیاط است که سخاوتمندانه امسال بهمون کلیییییییییییییییییییی انار داد:

 

درس روز: خدا میگه از تو حرکت از من برکت، بالاخره یه حرکتی باید بکنی تا برات راهی باز بشه... همه چیو همیشه نمیشه به اسم سیاست و مملکت تموم کرد... دیدم که میگما، نفسم هم از جای گرم بلند نمیشه ... با سی سال سن و موقعیتی که الان توشم وضعم از خیلی از هم سن و سالهام شاید بدتر باشه ولی ناامید نیستم اینقدم نمیشینم فقط نق بزنم...

 

آیه ی روز:

وَ أَنْ لَیْسَ لِْلإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری. (النّجم: 39 و 40)

و نیست از برای انسان مگر کوشش و تلاشی که انجام داده است و قطعاً ثمره کوشش و تلاش خود را خواهد دید.

 شعر روز: نابرده رنج گنج  میسر نخواهد شد....

مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

دست خداجان پشت و پناهتان :)

یا علی

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • ونو شه
    • شنبه ۲۲ آبان ۹۵

    2. چوپان دروغگو یا چوپان درستکار؟ مسئله این است:|

    ما که بچه مدرسه ای بودیم یه درسی داشتیم که عنوانش چوپان دروغگو بود:| داستانش هم از این قرار بود که این چوپان هی الکی داد میزد گرگ اومده گرگ اومده  ، بعد مردم ده می دوئیدن برن کمک که می دیدن چوپان خالی بسته، تا اینکه یه روزی یه گرگ واقعنی حمله می کنه به گله اش و اونم هر چی داد میزنه گرگ،گررررررررررررررررررررررررگ،گگگگگگگگگگگگگرررررررررررررگگگگگگگگگگگگگگ، هیشکی نمیاد کمکش،چون فکر می کردن مثل همیشه داره خالی می بنده. خب ما اونجا یاد گرفتیم دروغ نگیم.

    حالا الان، اون درس تو کتاب بچه ها اسمش شده : چوپان درستکار!!! راستش تا زمانی که نخونده بودم داستانش رو با خودم فکر می کردم یا خدا، یعنی میخوان دروغگویی رو یاد بچه ها بدن تا اینکه امروز خواهرک داستانش رو برام تعریف کرد ( خواهرک در کلاس دوم ابتدایی مشغول به تحصیل است) و فهمیدم لپ مطلب میخواد بگه که آب نبندین به کار مردم که زندگیتون رو آب میبره...

    در همین راستا ، یکی دوروز پیش داشتم فیلم قندون رو میدیدم ، نمیدونم دیدینش یا نه، صابر ابر با نگارجواهریان بازیگراشن، و صابر ابر یک تعمیرکاره که آب میبنده توکار مردم ولی خب زندگیشو آب نگرفت:| شاید هم گرفت و من متوجه نشدم :||||||||

    قندون ( اگه ندیدین ببینین، طنزه ولی یه طنز تلخ)

    درس روز: آب نبندین تو کار مردم، که قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود...

    آیه ی روز: والله لا یحب الظالمین ( آل عمران آیه ی 140) ( وجه تسمیه ی این آیه با پست اینه که آب بند ها در کار مردم ظالمند خب)

    کاش جزو ظالمین نباشم... هر چند الان که فکر می کنم یکی دو مورد آب بندی یادم اومد :(

    دست خداجان پشت و پناهتون

     

     

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • ونو شه
    • پنجشنبه ۲۰ آبان ۹۵

    1. بسم الله الرحمن الرحیم

    نوشتن ، چه نوشتن خاطرات چه هراونچه که دلم میخواد آرومم می کنه... قریب به 5 ساله که وب می نویسم... خب تو این 5 سال اینقدر سیستم های مختلف وب نویسی قاطی کرده که واقعا نمیدونم باید الان چه کرد...

    یه مدت ننوشتم... یه دفتر گرفتم تا اونچه دلم میخواد ثبت کنم اما خب نشد، کسی که وب نویس باشه نمیتونه ننویسه...

    نمیخوام آرشیوم رو انتقال بدم، تصمیم هایی گرفتم برای اینکه از نو شروع کنم، گذشته رو هر چند خیلی قسمت های دوست داشتنی داشت ولی دوست دارم حذف کنم...

    پس

    بسم الله الرحمن الرحیم

  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • ونو شه
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵