ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

11. ثبت شیرین زبونی هاش 2

 بعد از چهار رو ز تعطیلی می خواست بره مدرسه:

+ آجی مطمئنی امروز تعطیل نیست؟

- بله ، مطمئنم، اعلام کردن مدارس بازه frown

+اگه من برم و بگن تعطیله چی؟

- هیچی میای خونه!

+اووووو، یعنی برگردم اینهمه لباس پوشیدم و دوباره عوض کنم؟

-بله میاین و لباستونو عوض می کنینindecision

+ نه میدونی من مشکلم با ورزشه... نمیخوام ورزش کنمangry

-برو برو سرویست اومد...

+ آخه دلم برای تو تنگ میشهbroken heart

- ب ر ب ب cool

 

  • ۱ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • ونو شه
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵

    10. مدیریت بحران یا بحران مدیریت:| مسئله این است...

    بالاخره تونستم برگردم خونه... به سختی بلیط گیرم اومد و خوب با دوساعت تاخیر اتوبوسش حرکت کرد و من ساعت شش بود که رسیدم خونه...

    اونقدی که گفته بودن جاده هراز خطرناک نبود و درواقع اصلا برف زیادی نبود، و برفها نزدیکای آمل بود که زیاد بود، مثلا تو پلیس راه آمل اون روستاهه انگاری زیر برف دفن شده بود... خیلی  وحشتناک بود... راننده ی  آژانسی که داشت منو میرسوند خونه گفت همه مرکبات دارن نابود میشن... گفت  این مدت برفا رو میریختیم تو ظرف تا آب بشه و بتونیم استفاده کنیم... نه آب داشتیم نه برق داشتیم و نه گاز... خب من واقعا دارم الان حرص میخورم... پس مدیریت بحران دقیقا کارآییش چیه؟؟؟؟

    رسیدم خونه و خب چون شب بود  و البته چون میترسیدم به عمق فاجعه پی ببرم نرفتم سراغ گلدونام ولی الان رفتم و با این صحنه مواجه شدم:

    من حسن یوسف هامو میخوااااااااااااااااااااااااااااااااام(عررررررررررررررررررررررررررررررررررر) آحه من نمیدونم مامان من چرا فکر می کنه گلدونا خودشون میتونن از خودشون مراقبت کنن...

    البته دستش درد نکنه کاکتوسای من و عروس جان رو نجات داد:

    روشون موکت گذاشته بود یه وقت نچان...

    و داغ بزرگی که بر دلم نشست ناشی از دیدن این صجنه بود:

    درخت اناری که سخاوتمندانه بهمون انار داده بود... شکستcrying 

    و هنر دست آقای پدر و خواهرک هشت ساله ی مان:

    تک چشمه طفلی:))))))

    راستش جرات ندارم برم سراغ بنفشه های آفریقاییم... یه چیزیشون شده باشه من دق می کنم....

    برم ببینم چه چیزهای دیگه ای نابود شده ...

    دست خداجان پشت و پناهتون

    یا علی

     

  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • شنبه ۶ آذر ۹۵

    9. هوا سرد است و برف آهسته بارد....

     کی گفته خوابگاه قلهک بده؟ خیلی هم عااااالیه، راستش اونقدی که بد تعریف کردن هم نبود، اتاق هشت نفره هم خیلیییی خوبه چون شکر خدا همه بچه ها خیلی عالی ان، و همشون هم پایان نامه ای و مشغول تایپ و تحقیق و تفحصsmiley تخت بالا هم خیلی خوبه و من تونستم اندکی بر فوبیای ارتفاع غلبه کنم، اینترنتش هم خیلی عالیه... یعنی با تموم تصورات من فرق می کنه ها، اصن یه وضی...

    خب همون دوشنبه که اومدم تهران هوا بس ناجوانمردانه سرد بود، و فرداش هم تو آزمایشگاه شوفاژ خراب بود و ما هم تا غروب تو آزمایشگاه یخ زدیم و استخون درد گرفتیم و الان سرمای شدیدی خوردم... خواستم برگردم شمال که هیچ اتوبوسی وجود نداشت  چون همه رفته بودن مرز مهران دنبال مسافران کربلا، خب راستش دلم یه جوری شد، چقدر بی فکرن شاید یه بنده خدایی مجبور باشه خودشو برسونه شمال ، و شاید فقط هم پول اتوبوس داشته باشه ... چه می دونم  خلاصه که دیروز برگشتم خوابگاه و دیشب هم با همون حال خراب با مهنازجانم رفتیم تجریش تا کادوی تولدش رو براش بخرم... تا برگردیم خوابگاه ساعت ده شد و شام خوردیم و یکمی هم به کارامون رسیدیم و گفتیم بخوابیم که صبح زود بریم ولایت هامون، نشون به اون نشون که ساعت بیست دقیقه به نه از خواب بیدار شدیمfrown تند تند صبحونه خوردیم و من زنگ زدم که ببینم ماشین هست یا نه که گفتن نه همه رفتن مرز angry ولی تو سایت پایانه تعاونی یک ماشین داشت ، ما هم خوشحال طور با مهنازجانمان پاشدیم رفتیم مترو و ازونجا من دروازه دولت پیاده شدم که اول برم بیمارستان امام تا جواب آزمایش مادر عروس جان رو بگیرم  و زنگ زدم تعاونی یک که گفتن جاده ها بسته اس و ماشینامون نمیرن blushو اینگونه من دوباره دست از پا درازتر برگشتم خوابگاه... 

    خب راستش شنیدم تو شهر من یه متر برف نشسته و این فاجعه اس ، یک فاجعه ی بزرگ برای کشاورزا و باغدارا، یعنی اینکه دوباره امسال پرتقال بی پرتقال اگر هم گیر بیاد باید خدا تومن  بابتش پول داد. sad و اینکه مردم نه آب دارن نه گازو نه برق... من واقعا موندم چرا وقتی اینهمه اداره ی مدیریت بحران وجود داره چرا باید تا یه برف میباره اینهمه بدبختی دیگه هم پشتش بیاد ، همین تهران پریروز به خاطر یه چند مثقال برفی که بارید ترافیکی شده بود که مسیر نیم ساعته رو من تو دوساعت طی کردم...

    این هم من مانده در ترافیک ، بی اعصاب، راننده سرویسمون ولی مرد توپیه.

    این هم اتاق جانم.. البته عکس مال زمانی هست که تختم رو مرتب نکرده بودم هنوز...

     

    دست خداجان پشت و پناهتان

    یا علی

  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵