ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

16. اون مال منه، نبینم هیچ کسی دورش بیاد :|

 تز ارشدم روی یک علف هرزی بود که الان خیلی از همه ی گلهای زیبای روی زمین برام دوست داشتنی تر شده... خب به اشتباه این علاقه در حدی پیش رفت که الان هرکی اسم این گیاهو میاره و تصمیم میگیره روش کار کنه با کله میرم تو صورتش و میگم: اون ماله منهههههه، نبینم هیچ کسی دورش بیاااااااد...laugh ولی خب علیرغم میل باطنیم دارن روش کار می کنن:| البته من هم هستما باهم کار می کنیم روش...

هفته ی خیلی شلوغی رو پشت سر گذاشتم... یک قرار ملاقات که در آن سوتی به شرح زیر دادم:

+ نوشیدنی چی میل دارین؟

- (من با نگاهی به منوی نوشیدنی ها و البته با در نظر گرفتن اینکه اصلا از طعم تلخ خوشم نمیاد) چای !

+ نه من اصلا اهل چای نیستم:| اسپرسو میخوامangel شماهم یه چیز بهتر سفارش بدین:|

- خب منم اسپرسو میخوامangry (کاش لاته می خواستم)

باید اعلام کنم دریغ از نوشیدن حتی یک قطره ازون اسپرسو ی تلخ لعنتی:|

خوب حرفای زیادی زده شد و فکر کنم تقریبا طرف رو فراری دادم و نامبرده کم کمش تا ده سال دیگه هم قصد ازدواج نخواهد داشتlaugh

کارای طرح خیلی خوب پیش میره و یکی از مقاله هاشو نوشتیم و یکی از کارامون هم ابسترکتش رو فرستادیم چین جهت شرکت در یک همایش، اگر قبول شود ان شاالله سال دیگر مرداد ماه عازم چین می شویم...حالا من چی بپوشم؟؟؟؟

ناهار امروز مهمون دخترک کرد اتاق بودیم... یک ماکارونی چرب و چیلی ، اصولا کردها به چربی علاقه ی زیادی دارن... آقا یه فروشگاهی هست نزدیک امامزاده اسماعیل زرگنده تو قلهک، برخلاف قیمت بالای تمام مغازه های اطراف این منطقه که برای من دانشجو میشه گفت تقریبا این قیمت ها نجومیه، این فروشگاهه قیمتاش فوق العادس با یه پرسنل فوق العاده خوش خلق و مهربون و درست کار... در حدی که من یه لحظه شک کردم و پرسیدم اینا سالمن؟ که فروشنده گفت :واااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... خب ماکلی خرید کردیم از شامپو بگیر تا کره و پنیر و مربا و ... رو هم شد بیست و شش تومنsurprise 

برم به کارام برسم که خیلی درگیریم زیاده...

فعلا

دست خداجان پشت و پناهتون

یا علی

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • جمعه ۱۹ آذر ۹۵

    15. جاده های شمال محاله یادم بره....:|

     با این ترافیک وحشتناکی که بنده دیروز به چشم خویشتن در جاده های شمال دیدم واقعا دیگه محاله جاده های شمال یادم بره اصن یه وضی:|

    راهی که تو سه ساعت میومدم رو نه ساعت طول کشید تا برسم... و در بدو ورود راننده ی اتوبوس محترم هم گم شد و بلد نبود بره ترمینال:|

    و خب الان هم فقط میتونم همینقدر بنویسم تمام عضلاتم گره خورده در هم و نتونستم صبح زود برم دانشگاه... حالا باید با مترو تا حقانی برم و ازونجا خودمو برسونم ونک و بعد دانشگاه خدا کنه از حقانی تا دانشگاه ترافیک نباشه چون ایندفعه خودم یه نارنجک چرت می کنم بین ماشینا تا یه ملتی رو راحت کنم ،والا با این نوناشون:|

    من برم فهلاااا

    دست خداجان پشت پناهتون

    یا علی

     

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵

    14. ثبت شیرین زبونی هاش3

    + آجی، منم ایندفعه باهات بیام تهران؟sad

    - نه ان شاالله وقتی خونه گرفتم،فعلا تو خوابگاه نمیتونم ببرمت.cheeky

    + تو خونه بگیری؟ تو پول نداری صفحه ی گوشیت رو درست کنی،اونوقت میتونی تو تهران خونه بگیری؟؟؟؟؟devil

    تو عمرم اینقدررررر  ضایع نشده بودم... ال سی دی گوشیم هم پنج ماهه که سوخته....broken heart

  • ۱ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • ونو شه
    • پنجشنبه ۱۱ آذر ۹۵