ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

19. از بس که مهر دوست به دل جا گرفته است...

 تو این روزایی که گذروندم اتفاقات زیادی افتاده، روزمره های زندگی ... ولی ناب ترین اتفاقی که افتاد و اون حس قشنگ و طعم دلنشینش هنوز هم باهامه دیدن یک دوست وبلاگی بود... اینقدرررر این آدم دوست داشتنی بود که فی الواقع  از همون لحظه ای که از هم جدا شدیم دلتنگشم...

چه خوبه که نوشتن باعث شده دوست های عالی ای گیرم بیاد...

 دست خداجان پشت و پناهتان

یا علی

 

  • ۰ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • ونو شه
    • جمعه ۳ دی ۹۵

    18. ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد...

    عیدتون مبارکا... امشب یه شبیه پر از حس های متناقض برای من... ته دلم یه غصه لونه کرده، سمت چپ دلم خوشحاله که همبازی بچگیام  داره عروس میشه، سمت راست دلم دل تنگه برای خانواده ام، و خواهرک شیرین زبون ماهم، اون بالا هم یه عالمه امید لونه کرده، همینجوری امیدوارم، وسطشم یکم سرگردونی و اینکه بالاخره که چی؟  لونه کرده:|

    دقیقا همین قدر احساسات متناقض الان در من جا خوش کرده...

    شب عیدی هم اتاقی جان با دوست پسرش رفته دور دور و دوست پسرش برای ما به مناسبت عید شیرینی خریده:

     

    و کاممون رو شیرین کرد... حالا ان شاالله راه ها برای ازدواجشون هموار بشه و برن سر خونه زندگیشون.

    خب من جایزه ی عظیم ترین سوتی سال رو هم به خودم تقدیم می کنم:

    دوستی سنی مذهب دارم که تندرو است و بسیاااااااار مذهبی، ایشون آهنگ سامی یوسف رو از ما همی طلب نمودند و ما نیز خیلی خوشحالانه طور کلی آهنگ سامی بیگی براش فرستادیم تا قر داده و مشعوف گردد:|

    باید برم افق یا شاید هم عمود محو بشم کلا:|

    امشب دعا برای هم یادمون نره

    دست خداجان پشت و پناهتون

    یا علی

     

  • ۲ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • شنبه ۲۷ آذر ۹۵

    17. دلم گرفته ای دوست...

     راستش درست نیست اول صبح یه همچین پستی بذارم ولی راستش خیلی دلم گرفته... چیزی هم که میخوام بنویسم یه موضوع خیلی کلیشه ایه، اصلا من یدمن میاد از این جور حرفا ولی خب گاهی یه اتفاقاتی دست به دست هم میدن تا از هر چی بدت میاد سرت بیاد...

    من یک خواهر شوهرم! خانم برادر من یک سال از من کوچکتر است و از یک استان متفاوت با یک فرهنگ کاملا متفاوت.... راستش اصلا و ابدا آدمی نیستم که به اون معنا که تو عرف هست خواهرشوهر باشم. اینو خودم هم نمیگم بارها بابت این موضوع توسط دوستان و آشنایان سرزنش شدم که هرچی باشه اون عروسه و اسنقدرررر باهاش صمیمی  نشو... من اصلا این حرفا رو قبول نداشتم و ندارم، واقعا از ته دلم هم دوسش دارم ،ولی اخیرا نشون داده که خیلی لایق اینهمه احترام و محبت نیست... چون به خودش این اجازه رو داده که در خصوصی ترین مسائل زندگی ما دخالت کنه و نظر بده و وقیحانه بگه شماها بلد نیستین زندگی کنین و به ما راهکار بده.... فارغ التحصیل که شدم تمام تلاششو کرد که من تهران بمونم و برنگردم شمال، شماره ی منو داد به یه آقایی که برام کار پیدا کنه و اون آقا هم دریک شرکت هواپیمایی برام کار پیدا کرد و تهش پرسید تیپش چه جوریه که خانم برادرم گفت سادس و اون هم گفت نه باید خیلی چیتان پیتان باشه و بعد که با من تماس گرفت گفتم آقا رشته ی من گیاهشناسیه گفت بیا بفرستمت دشت مغان! الان هم که تهرانم به مامانم گفته تهران هزینش بالاست برش گردونین شمال! آخه تو طرحی که من کار می کنم حقوقی دریافت نمیشه و تا آخر کار که ریاست جمهوری پایان کار رو دریافت کنه هیچ پولی به ما نمیرسه! خب هزینه ی منو پدرم میده و ایشون از این موضوع ناراحته! چون بابا داره ماهی هشتصد قسط اونارو میده دیگه ماها حق نداریم از پدرمون پول بخوایم!

    پدر من یارانه رو از حساب برنمیداره و معمولا ما خریدای اینترنتی مثل شارژ  خط تلفنامون و شارژ کارت غذامونو  از رو اون برمیداریم، ایشون هم رمز بابا رو دارن و از روکارت خرید می کنن، آخرین بار بهم گفت این شکلی هر  کی زرنگتره بیشتر برمیداره! هر کی یارنه ی خودشو خودش برداره!

    اه حالم بد شد... دیگه حرفی نمیزنم...

    دست خداجان پشت و پناهتون

    یا علی

  • ۳ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • ونو شه
    • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵