ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

23. صرفا جهت ثبت این روزها

 زندگی خوابگاهی سخته، باید سفت و سخت بود، باید بلد بود که حق رو گرفت...

از روز اولی که میخواستم بیام میدونستم دارم میرم بین هفت نفر دیگه که بینشون فقط مهنازجانم برام عزیزه و بقیه رو باید تحمل کنم... راستش وقتی خواستم بیان بم گفتن هیچی باخودت نیار چون جا نداریم... منم با یه مانتو و یه بافت اومدم تهران و وقتی رسیدم و کمد لباسارو دیدم مخم سوت کشید که هرکدومشون سه چهارتا مانتو دارن ولی من یه ساک کوچیک و یه مانتو و.... 

در نگاه اول اتاق خیلی تمیز بود، خوب بود، منم ذوق زده بودم که خب حداقل دخترای تر تمیزی ان، ولی خب بعدها فهمیدم فقط یه آدم سخت گیر و تمیز تو اتاقمون وجود داره که بقیه از ترس اون همیشه اتاقو تمیز نگه میدارن، مهری تبریزیه و بینهایت دختر تمیزیه... از شانس من یک هفته بعد اومدن من رفت خونشون و خب لازمه بگم یه ماهه تمام این دخترای بی سلیقه حتی تختشون هم مرتب نمیکردن؟ چندین بار صدام دراومد ، چندین بار خودم اتاق رو برق انداختم ولی خب کو گوش شنوا.... دیگه به مهری پیام دادم که وضعیت اینجا خرابه تورو خدا برگرد... بعد یه ما دوسه روز پیش برگشت و دلم خنک شد که ظرفای کثیفشون رو ریخت تو سطل آشغال، دلم خنک شد سرشون داد زد...

دعواهاشون رو کجای دلم بذارم؟  این دخترا حتی به خاطر در قابلمه هم همدیگه رو می جوند!!!! سر روشنایی و خاموشی، سر آروم یا بلند حرف زدن، سر غذا خوردن و غذا پختن... الحمدالله تخت من بالاست و ازین بالا فقط تماشاشون می کنم و براشون احساس تاسف می کنم....

همه ی اینها یک طرف، موج جدیدی راه افتاده و اون اینه که همشون میگن فلان غذای ما نیست، کی خورده؟کی برده؟ الحمدالله از من و مهنازجانم میترسن وگرنه از ما دوتا هم می پرسیدن:| من نمیدونم عایا این واقعیت داره یا نه ولی یکی ازون دختر کردهای اتاق انگاری خیلی بهش برخورد، طی یه حرکتی امروز صبح به من میگه یه چیزی ازم کم شده که نمیگم چیه ولی هرکی برداشته خیلی کارش زشته! گفتم یا یه چیزیو نگو یا اگه میگی کامل بگو... با کلی من و من گفت پسته هام خیلی کم شده!:| پسته هاش تو چمدونش بود و گفتم این دیگه شاهکاره که چمدونت رو تونستن باز کنن:| راستش سعی می کنم خیلی باهاشون رابطه برقرار نکنم و برای خودم مرز داشته باشم، خیلی باهاشون قاطی نشم ولی خب نمیشه انگاری...

دیشب دو تن از هم اتاقی های کرد، رفتن عروسی! تو کوچه ای که خوابگامون توش قرار داره، یه خانم مسنی زندگی می کنه که همسرش فوت شده و دو تا پسر داره، دو تا پسراش هم رفتند استرالیا و این بنده ی خدا تنهاست، من هروقت تو کوچه ببینمش بهش سلام می کنم و اون بنده ی خدا هم خیلی گرم برخورد می کنه، خب این هم اتاقی های کرد من باهاش گرم گرفتن شماره رد و بدل کردن و دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدند دیدند که خانم همسایه براشون پیام داده که شب عروسی یکی از پسرامه و شما هم بیاین! اینا هم در تکاپو افتادن و حتی یکی از آن محترمه ها گفت بریم بهش بگیم ما لباس نداریم تا تیغش بزنیم و پول بده بهمون! خلاصه اینکه سرتون رو درد نیارم اینا رفتن عروسی که در یک تالاری بود در دربند و از ساعت پنج و نیم رفتن تا اینکه امروز صبح برگشتن!  خب طبیعتا کلی غذا هم با خودشون آوردن! کی ما میخوایم یکم فرهنگ داشته باشیم؟ کی میخوایم یکم ادب داشته باشیم تا وقتی یه پیرزن تنها بهمون پناه آورد این افکار نیاد تو سرمون؟

خلاصه اینکه سرتون رو درد نیارم هم اتاقی های عجیب غریبی دارم!

دارم به این فکر می کنم اگه تهران موندنی بشم باید برم دنبال خونه:|

  • ۳ پسندیدم
  • ۵ نظر
    • ونو شه
    • جمعه ۱۷ دی ۹۵

    22.پستی نگاشته شده در دل آزمایشگاه!

     خب ازونجایی که امروز کارم خیلی زود تموم شد و حالا تا زمانی که سرویس بیاد دنبالم اینجانب باید بشینم الکی الکی تو آزمایشگاه تصمیم برآن شد که پستی بگذارم...

    همون اول من یه توضیح بدم: هفته ی گذشته که دوستم از بین ما رفت راستش خوب همه تو بهت بودیم و هیجکس باورش نمی شد آیدا به همین راحتی از دست بره، خب من تا پایان روز اول دلیل رفتنش رو نمی دونستم، و شب که برگشتم خوابگاه بچه ها دلیلش رو همونی اعلام کردن که تو  پست قبل نوشتم، خانواده ی آیدا هم گویا از پزشک مذکور شکایت کردن و بعد از چند روز بود که متن شکایت خانواده ی آیدا و متن بیانیه ی بیمارستان تو فضای مجازی پخش شد... خانواده ی آیدا دلیل مرگ رو کم کاری پرسنل بیمارستان می دونستن و شاکی بودن. و این درحالیه که آیدا گویا قبل از رسیدن به بیمارستان خونریزی مغزی کرده بود و تقریبا نمیشد براش کاری کرد. پس دلیل فوت آیدا سرمی که بهش وصل کردن نبود .

    یه چیزی که وجود داره اینه که موقعی که یکی این شکلی از دست میره و خب طبیعتا همه شوکه میشن یک سری افراد هستن که خودشونو صاحب نظر میدونن  درحالیکه هیچ علمی در اون مورد ندارن. من که دوست آیدا بودم وقتی بهم گفتن به خاطر تشخیص نادرست پزشک و تزریق سرم آیدا فوت شد راستش مغزم سوت کشید ، حالا شما تصور کنید این حرف ها رو به خانواده اش هم گفته باشن، خب طبیعتا اون بنده های خدا هم داغون شدن و نمی تونن هضمش کنن. کاش تو مملکت ما هرکی در جای درست خودش قرار می داشت.

    این از این، و اما امروز در اثر تموم شدن زودهنگام کارمون ، دست استادمونو گرفتیم و رفتیم سمت نمایشگاه ارگانیک، و چه نمایشگاهی بودا.... اینقدی که خوراکی توش داشت و من تا تونستم خوراکی های مختلف رو تست کردم، البته یه اعتراضی به این نمایشگاه وارده و اون اینه که : عاقا چرا ترشی جاتتون رو نمیدید آدم تست کنه من مردم اینقدر عسل و حلوا شکری و ... تست کردم :| تهرانی های عزیز نمایشگاه ارگانیک تا پایان هفته پابرجاست، از دستش ندید...

    دوروزه هوای تهران خیلی حالش خوبه ، آسمونش اینقدری آبیه که من دلم میخواد یه برش ازش بردارم و بخورم... (از یک آدم شکمو جز این انتظار نمیره :|)

    و خب وقتی این هوا بهاری باشه چی می چسبه؟ بله درست حدس زدین بستنی! این هم من و سال پایینی جان در حال بستنی خوردن در حیاط دانشگاه:

    دارن اذون میگن... برای هم دعا کنیم...

    دست خداجان پشت و پناهتون

    یاعلی

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵

    21. اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم؟

    سه شنبه عصری توی آزمایشگاه مشغول کار بودم... یکهو دلم گرفت، بغضی شدم، دلتنگ عزیزترین همکلاسی و دوستم شدم،که سال قبل این روزها کنار هم تو همون آزمایشگاه کار کردیم... نمونه هامو گذاشته بودم توی رنگ، آفتاب از پشت ابرا اومده بود بیرون، چشام اذیت شد،برگشتم و استیج کار خودم  و مژده مثل یک پتک خورد تو سرم... مژده  هزار کیلومتر اونطرف تر از منه... زدم زیر  گریه، غروب، دانشکده ی خلوت، دلتنگی، بغض، گریه... اصلا هم نتونستم  خودم رو کنترل کنم... شب سوار سرویس و درحال برگشت به خوابگاه با این پیام روبرو شدم:

     و من هنگ کنم و بگم خدایا آیدا... چرا اینقدر من خنگ شدم اون لحظه؟ چرا دوستم انگاری از ذهنم پاک شده بود؟ شاید خدا میخواست سکته نکنم! که اون لحظه نفهمیدم... اومدم خوابگاه ، دوباره با تعجب به پیامک نگاه کردم و گفتم: ببخشید شما؟ چشام سنگین شد خوابم برد... هنوز ده دقیقه نگذشته بود صدای گریه بلند شد، بیدار شدم گفتم چیه؟ مهناز گفت هیچی بخواب،گفتم چرا آرزو گریه می کنه؟ گفت حال دوستش بد شده.... خواستم دوباره بخوابم، یهو بیدار شدم گفتم مهناز بگو چی شده چرا نمیگی... گفت آیدا .... و  من تازه ،تو اون لحظه فهمیدم چه بر سرمون اومده... چرا؟چرا؟ چرا؟  آیدایی که دوسال تو خوابگاه همسایه ام بود، هم استانیم بود، آیدای مهربون من، آیدایی که از شکمو بودنم اطلاع داشت و همیشه اجازه میداد من به غذاهاش ناخنک بزنم...آیدای مهربون، آیدای دوست داشتنی من رفته بود؟؟؟؟؟ باورم نشد ، هنوز هم باورم نمیشه که در اثر اشتباه پزشکی به همین راحتی دوست عزیزم رو از دست دادم...

    نه میخوام قشر پزشکی رو ببرم زیر سوال نه حوصله ی بحث دارم... تو همه ی رشته های ما ، آدم های بیسواد هم وجود دارن که اشتباهی بالا و بالاتر هم میرن میشن پشت میز نشین... آیدا فشارش بالا بود، رفت اورژانس ،پزشک احمق براش سرم تجویز کرد،فشارش رفت بالاتر و سکته کرد و رفت ...

    این سه روزی که گذشته خیلی دل و دماغ ندارم... خیلی حوصله ندارم... برای صبور بودن مادر دوستم دعا کنید، برای  صبور بودن مادر آلزایمریش...

    دست خداجان پشت و پناهتون

    یا علی...

  • ۳ پسندیدم
  • ۵ نظر
    • ونو شه
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵