ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

17. دلم گرفته ای دوست...

 راستش درست نیست اول صبح یه همچین پستی بذارم ولی راستش خیلی دلم گرفته... چیزی هم که میخوام بنویسم یه موضوع خیلی کلیشه ایه، اصلا من یدمن میاد از این جور حرفا ولی خب گاهی یه اتفاقاتی دست به دست هم میدن تا از هر چی بدت میاد سرت بیاد...

من یک خواهر شوهرم! خانم برادر من یک سال از من کوچکتر است و از یک استان متفاوت با یک فرهنگ کاملا متفاوت.... راستش اصلا و ابدا آدمی نیستم که به اون معنا که تو عرف هست خواهرشوهر باشم. اینو خودم هم نمیگم بارها بابت این موضوع توسط دوستان و آشنایان سرزنش شدم که هرچی باشه اون عروسه و اسنقدرررر باهاش صمیمی  نشو... من اصلا این حرفا رو قبول نداشتم و ندارم، واقعا از ته دلم هم دوسش دارم ،ولی اخیرا نشون داده که خیلی لایق اینهمه احترام و محبت نیست... چون به خودش این اجازه رو داده که در خصوصی ترین مسائل زندگی ما دخالت کنه و نظر بده و وقیحانه بگه شماها بلد نیستین زندگی کنین و به ما راهکار بده.... فارغ التحصیل که شدم تمام تلاششو کرد که من تهران بمونم و برنگردم شمال، شماره ی منو داد به یه آقایی که برام کار پیدا کنه و اون آقا هم دریک شرکت هواپیمایی برام کار پیدا کرد و تهش پرسید تیپش چه جوریه که خانم برادرم گفت سادس و اون هم گفت نه باید خیلی چیتان پیتان باشه و بعد که با من تماس گرفت گفتم آقا رشته ی من گیاهشناسیه گفت بیا بفرستمت دشت مغان! الان هم که تهرانم به مامانم گفته تهران هزینش بالاست برش گردونین شمال! آخه تو طرحی که من کار می کنم حقوقی دریافت نمیشه و تا آخر کار که ریاست جمهوری پایان کار رو دریافت کنه هیچ پولی به ما نمیرسه! خب هزینه ی منو پدرم میده و ایشون از این موضوع ناراحته! چون بابا داره ماهی هشتصد قسط اونارو میده دیگه ماها حق نداریم از پدرمون پول بخوایم!

پدر من یارانه رو از حساب برنمیداره و معمولا ما خریدای اینترنتی مثل شارژ  خط تلفنامون و شارژ کارت غذامونو  از رو اون برمیداریم، ایشون هم رمز بابا رو دارن و از روکارت خرید می کنن، آخرین بار بهم گفت این شکلی هر  کی زرنگتره بیشتر برمیداره! هر کی یارنه ی خودشو خودش برداره!

اه حالم بد شد... دیگه حرفی نمیزنم...

دست خداجان پشت و پناهتون

یا علی

  • ۳ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • ونو شه
    • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵

    16. اون مال منه، نبینم هیچ کسی دورش بیاد :|

     تز ارشدم روی یک علف هرزی بود که الان خیلی از همه ی گلهای زیبای روی زمین برام دوست داشتنی تر شده... خب به اشتباه این علاقه در حدی پیش رفت که الان هرکی اسم این گیاهو میاره و تصمیم میگیره روش کار کنه با کله میرم تو صورتش و میگم: اون ماله منهههههه، نبینم هیچ کسی دورش بیاااااااد...laugh ولی خب علیرغم میل باطنیم دارن روش کار می کنن:| البته من هم هستما باهم کار می کنیم روش...

    هفته ی خیلی شلوغی رو پشت سر گذاشتم... یک قرار ملاقات که در آن سوتی به شرح زیر دادم:

    + نوشیدنی چی میل دارین؟

    - (من با نگاهی به منوی نوشیدنی ها و البته با در نظر گرفتن اینکه اصلا از طعم تلخ خوشم نمیاد) چای !

    + نه من اصلا اهل چای نیستم:| اسپرسو میخوامangel شماهم یه چیز بهتر سفارش بدین:|

    - خب منم اسپرسو میخوامangry (کاش لاته می خواستم)

    باید اعلام کنم دریغ از نوشیدن حتی یک قطره ازون اسپرسو ی تلخ لعنتی:|

    خوب حرفای زیادی زده شد و فکر کنم تقریبا طرف رو فراری دادم و نامبرده کم کمش تا ده سال دیگه هم قصد ازدواج نخواهد داشتlaugh

    کارای طرح خیلی خوب پیش میره و یکی از مقاله هاشو نوشتیم و یکی از کارامون هم ابسترکتش رو فرستادیم چین جهت شرکت در یک همایش، اگر قبول شود ان شاالله سال دیگر مرداد ماه عازم چین می شویم...حالا من چی بپوشم؟؟؟؟

    ناهار امروز مهمون دخترک کرد اتاق بودیم... یک ماکارونی چرب و چیلی ، اصولا کردها به چربی علاقه ی زیادی دارن... آقا یه فروشگاهی هست نزدیک امامزاده اسماعیل زرگنده تو قلهک، برخلاف قیمت بالای تمام مغازه های اطراف این منطقه که برای من دانشجو میشه گفت تقریبا این قیمت ها نجومیه، این فروشگاهه قیمتاش فوق العادس با یه پرسنل فوق العاده خوش خلق و مهربون و درست کار... در حدی که من یه لحظه شک کردم و پرسیدم اینا سالمن؟ که فروشنده گفت :واااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... خب ماکلی خرید کردیم از شامپو بگیر تا کره و پنیر و مربا و ... رو هم شد بیست و شش تومنsurprise 

    برم به کارام برسم که خیلی درگیریم زیاده...

    فعلا

    دست خداجان پشت و پناهتون

    یا علی

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • جمعه ۱۹ آذر ۹۵

    15. جاده های شمال محاله یادم بره....:|

     با این ترافیک وحشتناکی که بنده دیروز به چشم خویشتن در جاده های شمال دیدم واقعا دیگه محاله جاده های شمال یادم بره اصن یه وضی:|

    راهی که تو سه ساعت میومدم رو نه ساعت طول کشید تا برسم... و در بدو ورود راننده ی اتوبوس محترم هم گم شد و بلد نبود بره ترمینال:|

    و خب الان هم فقط میتونم همینقدر بنویسم تمام عضلاتم گره خورده در هم و نتونستم صبح زود برم دانشگاه... حالا باید با مترو تا حقانی برم و ازونجا خودمو برسونم ونک و بعد دانشگاه خدا کنه از حقانی تا دانشگاه ترافیک نباشه چون ایندفعه خودم یه نارنجک چرت می کنم بین ماشینا تا یه ملتی رو راحت کنم ،والا با این نوناشون:|

    من برم فهلاااا

    دست خداجان پشت پناهتون

    یا علی

     

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵