ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

25. دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست...

 خب طبق عنوان متن نباید انتظار داشت بتونم بنویسم... فکر میکردم حالا که نمیتونم با کسی حرف بزنم میتونم اینجا بنویسم اما هرکار کردم نشد بنویسم... حرف زدنم نمیاد ایضا نوشتنم نیز...

  • ۲ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵

    24. سوتی:|

     ضایع تر از اینم هست مگه؟

    تو تلگرامت رو دیلیت اکانت کنی و بعد وقتی دوباره بنصبی پسرعمه ای که باهاش رودربایستی داری و خیلی همیشه محترمانه باهاش حرف میزنی بهت پیام بده  و تو شمارشو به اسم دخترعمه جانت  که در بلاد کفر می زی اد سیو کرده باشی و تو بدون دیدن عکس پروفایل به راحت ترین شکل ممکن قربان صدقه اش بروی و او هنگ گرده و بگوید دختر تو میدانی من کی هستم؟؟؟!!!!!

    و من الله التوفیق...

  • ۱ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • ونو شه
    • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵

    23. صرفا جهت ثبت این روزها

     زندگی خوابگاهی سخته، باید سفت و سخت بود، باید بلد بود که حق رو گرفت...

    از روز اولی که میخواستم بیام میدونستم دارم میرم بین هفت نفر دیگه که بینشون فقط مهنازجانم برام عزیزه و بقیه رو باید تحمل کنم... راستش وقتی خواستم بیان بم گفتن هیچی باخودت نیار چون جا نداریم... منم با یه مانتو و یه بافت اومدم تهران و وقتی رسیدم و کمد لباسارو دیدم مخم سوت کشید که هرکدومشون سه چهارتا مانتو دارن ولی من یه ساک کوچیک و یه مانتو و.... 

    در نگاه اول اتاق خیلی تمیز بود، خوب بود، منم ذوق زده بودم که خب حداقل دخترای تر تمیزی ان، ولی خب بعدها فهمیدم فقط یه آدم سخت گیر و تمیز تو اتاقمون وجود داره که بقیه از ترس اون همیشه اتاقو تمیز نگه میدارن، مهری تبریزیه و بینهایت دختر تمیزیه... از شانس من یک هفته بعد اومدن من رفت خونشون و خب لازمه بگم یه ماهه تمام این دخترای بی سلیقه حتی تختشون هم مرتب نمیکردن؟ چندین بار صدام دراومد ، چندین بار خودم اتاق رو برق انداختم ولی خب کو گوش شنوا.... دیگه به مهری پیام دادم که وضعیت اینجا خرابه تورو خدا برگرد... بعد یه ما دوسه روز پیش برگشت و دلم خنک شد که ظرفای کثیفشون رو ریخت تو سطل آشغال، دلم خنک شد سرشون داد زد...

    دعواهاشون رو کجای دلم بذارم؟  این دخترا حتی به خاطر در قابلمه هم همدیگه رو می جوند!!!! سر روشنایی و خاموشی، سر آروم یا بلند حرف زدن، سر غذا خوردن و غذا پختن... الحمدالله تخت من بالاست و ازین بالا فقط تماشاشون می کنم و براشون احساس تاسف می کنم....

    همه ی اینها یک طرف، موج جدیدی راه افتاده و اون اینه که همشون میگن فلان غذای ما نیست، کی خورده؟کی برده؟ الحمدالله از من و مهنازجانم میترسن وگرنه از ما دوتا هم می پرسیدن:| من نمیدونم عایا این واقعیت داره یا نه ولی یکی ازون دختر کردهای اتاق انگاری خیلی بهش برخورد، طی یه حرکتی امروز صبح به من میگه یه چیزی ازم کم شده که نمیگم چیه ولی هرکی برداشته خیلی کارش زشته! گفتم یا یه چیزیو نگو یا اگه میگی کامل بگو... با کلی من و من گفت پسته هام خیلی کم شده!:| پسته هاش تو چمدونش بود و گفتم این دیگه شاهکاره که چمدونت رو تونستن باز کنن:| راستش سعی می کنم خیلی باهاشون رابطه برقرار نکنم و برای خودم مرز داشته باشم، خیلی باهاشون قاطی نشم ولی خب نمیشه انگاری...

    دیشب دو تن از هم اتاقی های کرد، رفتن عروسی! تو کوچه ای که خوابگامون توش قرار داره، یه خانم مسنی زندگی می کنه که همسرش فوت شده و دو تا پسر داره، دو تا پسراش هم رفتند استرالیا و این بنده ی خدا تنهاست، من هروقت تو کوچه ببینمش بهش سلام می کنم و اون بنده ی خدا هم خیلی گرم برخورد می کنه، خب این هم اتاقی های کرد من باهاش گرم گرفتن شماره رد و بدل کردن و دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدند دیدند که خانم همسایه براشون پیام داده که شب عروسی یکی از پسرامه و شما هم بیاین! اینا هم در تکاپو افتادن و حتی یکی از آن محترمه ها گفت بریم بهش بگیم ما لباس نداریم تا تیغش بزنیم و پول بده بهمون! خلاصه اینکه سرتون رو درد نیارم اینا رفتن عروسی که در یک تالاری بود در دربند و از ساعت پنج و نیم رفتن تا اینکه امروز صبح برگشتن!  خب طبیعتا کلی غذا هم با خودشون آوردن! کی ما میخوایم یکم فرهنگ داشته باشیم؟ کی میخوایم یکم ادب داشته باشیم تا وقتی یه پیرزن تنها بهمون پناه آورد این افکار نیاد تو سرمون؟

    خلاصه اینکه سرتون رو درد نیارم هم اتاقی های عجیب غریبی دارم!

    دارم به این فکر می کنم اگه تهران موندنی بشم باید برم دنبال خونه:|

  • ۳ پسندیدم
  • ۵ نظر
    • ونو شه
    • جمعه ۱۷ دی ۹۵