ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

14. ثبت شیرین زبونی هاش3

+ آجی، منم ایندفعه باهات بیام تهران؟sad

- نه ان شاالله وقتی خونه گرفتم،فعلا تو خوابگاه نمیتونم ببرمت.cheeky

+ تو خونه بگیری؟ تو پول نداری صفحه ی گوشیت رو درست کنی،اونوقت میتونی تو تهران خونه بگیری؟؟؟؟؟devil

تو عمرم اینقدررررر  ضایع نشده بودم... ال سی دی گوشیم هم پنج ماهه که سوخته....broken heart

  • ۱ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • ونو شه
    • پنجشنبه ۱۱ آذر ۹۵

    13. آمدم ای شاه پناهم بده...

    اولین باری که اومدم زیارتت رو هیچوقت یادم نمیره... بیست و دوسالم بود، دانشجو بودم و عاشق... راستش باورم نمیشد که دارم میام پیشت، وقتی گنبدت رو دیدم بی اختیار گریه ام گرفت، تو دلم فقط ازت اون شخص رو خواستم، اومدم وایستادم یک گوشه و نگات کردم... بهم گفته بودن چون بار اولته سه تا آرزو کن برآورده میشه، اولیش یه آرزویی بود که خیلی قشنگ بود، نمیدونم به اون آرزوم میرسم یا نه... دومیش درمورد اون شخص بود، نشد ، برآورده نشد و اون شخص از زندگیم رفت به طرز فجیعی و البته تو از خدا خواستی کمکم کنه که نشکنم و دووم بیارم... سومین آرزو هم بهش رسیدم... خونه دار شدن بابا بود... بعد شدی دوس پسرم... اونقدر رابطه ی بین من و تو قوی شد که خودت بهتر میدونی و بهتره نگم خیلی چیزا رو...

    دفعه ی دومی که اومدم پیشت سال نود و سه بود، یادم نمیره داشتم لباس میپوشیدم که بیام پیشت، خواهرک ازم پرسید ساعت دوی شب کجا میخوای بری؟ گفتم میرم پیش دوس پسرم... و اون چشاش از تعجب شده بود مثل دوتا گردو و منی که یه لبخند ملیح زدم و دوئیدم سمتت... اون شبی که با یه دل شکسته اومدم و وقتی داشتم باهات حرف میزدم... نه نه بذار یه سری چیزا بمونه بین خودم و خودت...

    حالا

    امشب

    تو این ساعت

    تو این لحظه

    تو شب شهادتت

    یه چیز ازت میخوام:

    میشه به همون حال های قشنگم برم گردونی؟

    من اون روزای قشنگم رو میخوام...

     

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • سه شنبه ۹ آذر ۹۵

    12. زگهواره تاگور دانشجو باش:|

     راستش امروز خیلی درگیر بودم، از صبح که چشامو وا کردم ، بعد انجام کارای روزمره ایمیلمو چک کردم، تلگرامم رو چک کردم دیدم استاد راهنمام چکیده ای که باید می فرستادم برای همایش رو برام اصلاح کرده و فرستاده و گفته بفرست برای شهید بهشتی و موفق باشی:| با شهید بهشتی اصلا ارتباط نتوانم ایجاد کرد، در واقع فراری شدم ازش... یاد حرف دکتر شین تو روز دفاع دکتر میم می افتم که می گفت شما الزهرایی های نفوذی هستین... که گفت چرا همتون نفوذ می کنین تو شهید بهشتی؟؟؟ و خواستم بهش بگم عمرا من یکی بیام نفوذ کنم اینجا، دلایل زیادی هم دارم یکیش اینه که نفسم میگیره تا خودمو ازاین تپه ها برسونم بالا، دومیش اخلاقته که دانشجوتو پیر می کنی و سومیش هم اینه که یه چند تا مثل خودتو میذاری بالاسر سایر دانشجوها تا بدبختشون کنن... کاش اصلا تو این همایشه شرکت نمی کردم.. اه... خب در ادامه رفتم چکیده مو بفرستم دیدم هی ددم این انگلیسی هم میخواد، حالا از صبح نشستم تمبلیم میاد انگلیسیش کنمcool عایا کسی هست یاری ام کند؟

    بعد از دفاع دارم به خیل سوالات اطراف در مورد آینده و تصمیمم برای زندگی فقط میخندم، عاخه چه ربطی به بقیه داره که من میخوام برای آیندم چه کنم؟ عاقا تو روخدا درک کنید که شیش اسفند کنکور دکتراست و من واقعا در توانم نیست امسال دکترا قبول بشم، اصلا چه ربطی داره که اینهمه با من کل کل می کنید که بخون اگه امسال قبول نشی دیگه نمیشی؟ عاخه اینو به منی نگید که هر مرحله رو تو سال سوم کنکور قبول شدمindecisionدهن آدمو وا می کنن آدم همه چیشو بریزه رو دایره ها، خب ولم کنین دیگه، بذارین یه چند صباحی دنبال علائق خودم باشم، من عاشق پژوهشم عاشق کاری ام که دارم انجام میدم، بذارین رزومه جمع کنم برای خودم، مطمئن باشد خودم بیشتر از شماها به فکر آینده ام هستم! والا به خدا...

    در ضمن، قرار نیست بنده همش دانشجوباشم؛ قرار نیست حتما دکترا بخونم، قرار نیست اونجوری که شما دوس دارین زندگی کنم.... کاش یکم سرمون تو کار خودمون باشه...

    خب عصبانیتم یکم فروکش کرد، الحمدالله.

    خیلی روزای سختی رو میگذرونم، خیلی دلم میخواد به اطرافیانم بگم به اندازه ی کافی دغدغه دارم ، من نمیدونم راهی که انتخاب کردم درسته یا غلط، ولی الان دیگه راهمو شروع کردم، دلسردم نکنید، نگید نباید میرفتی، نگید اینکه پول توش نیست چرا رفتی تهران ، تهران خرج داره، لطفا حرفی نزنید... من از همه ی شماها به زندگی خودم واقف ترم، می دونم توش چه خبره، میدونم وقتی رفتم تهران و درآمدی ندارم ممکنه روزای سختی رو پیش رو داشته باشم، ولی خودمو برای همه چی آماده کردم، انتخابم آگاهانه بوده... من رو هوا تصمیم نگرفتم،

    کاش یاد بگیریم سرمون به زندگی خودمون گرم باشه و تا زمانی که کسی نیومد ازمون نظر بخواد نظر ندیم...

    بهتره ننویسم چون خیلیییی عصبانیم ، خیلی زیاد:|

    آیه ی روز: یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا

    ای مومنان از بسیاری از گمانها بپرهیزید که بعضی از ظنون گناه است و تجسس نکنید... سوره ی حجرات آیه ی 12

    دست  خدا جان پشت و پناهتان

    یا علی

     

  • ۰ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • ونو شه
    • دوشنبه ۸ آذر ۹۵