ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

21. اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم؟

سه شنبه عصری توی آزمایشگاه مشغول کار بودم... یکهو دلم گرفت، بغضی شدم، دلتنگ عزیزترین همکلاسی و دوستم شدم،که سال قبل این روزها کنار هم تو همون آزمایشگاه کار کردیم... نمونه هامو گذاشته بودم توی رنگ، آفتاب از پشت ابرا اومده بود بیرون، چشام اذیت شد،برگشتم و استیج کار خودم  و مژده مثل یک پتک خورد تو سرم... مژده  هزار کیلومتر اونطرف تر از منه... زدم زیر  گریه، غروب، دانشکده ی خلوت، دلتنگی، بغض، گریه... اصلا هم نتونستم  خودم رو کنترل کنم... شب سوار سرویس و درحال برگشت به خوابگاه با این پیام روبرو شدم:

 و من هنگ کنم و بگم خدایا آیدا... چرا اینقدر من خنگ شدم اون لحظه؟ چرا دوستم انگاری از ذهنم پاک شده بود؟ شاید خدا میخواست سکته نکنم! که اون لحظه نفهمیدم... اومدم خوابگاه ، دوباره با تعجب به پیامک نگاه کردم و گفتم: ببخشید شما؟ چشام سنگین شد خوابم برد... هنوز ده دقیقه نگذشته بود صدای گریه بلند شد، بیدار شدم گفتم چیه؟ مهناز گفت هیچی بخواب،گفتم چرا آرزو گریه می کنه؟ گفت حال دوستش بد شده.... خواستم دوباره بخوابم، یهو بیدار شدم گفتم مهناز بگو چی شده چرا نمیگی... گفت آیدا .... و  من تازه ،تو اون لحظه فهمیدم چه بر سرمون اومده... چرا؟چرا؟ چرا؟  آیدایی که دوسال تو خوابگاه همسایه ام بود، هم استانیم بود، آیدای مهربون من، آیدایی که از شکمو بودنم اطلاع داشت و همیشه اجازه میداد من به غذاهاش ناخنک بزنم...آیدای مهربون، آیدای دوست داشتنی من رفته بود؟؟؟؟؟ باورم نشد ، هنوز هم باورم نمیشه که در اثر اشتباه پزشکی به همین راحتی دوست عزیزم رو از دست دادم...

نه میخوام قشر پزشکی رو ببرم زیر سوال نه حوصله ی بحث دارم... تو همه ی رشته های ما ، آدم های بیسواد هم وجود دارن که اشتباهی بالا و بالاتر هم میرن میشن پشت میز نشین... آیدا فشارش بالا بود، رفت اورژانس ،پزشک احمق براش سرم تجویز کرد،فشارش رفت بالاتر و سکته کرد و رفت ...

این سه روزی که گذشته خیلی دل و دماغ ندارم... خیلی حوصله ندارم... برای صبور بودن مادر دوستم دعا کنید، برای  صبور بودن مادر آلزایمریش...

دست خداجان پشت و پناهتون

یا علی...

  • ۳ پسندیدم
  • ۵ نظر
    • ونو شه
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵

    20. مادرجان بهار...

     فکر کنم دوازده یا سیزده سالم بود... از مدرسه برگشتم خونه و دیدم ناهار نیمرو داریم:| چقدرررر من غر زدم اون روز و چقدررر مامان رو ناراحت کردم...مادری که داشت از صبحش گردگیری خونه رو انجام میداد و وقت نداشت ناهار درست کنه... قهر کردم وناهار نخوردم... گذشت و گذشت من بیست و دوسالم بود که خواهرکم به دنیا اومد... حدودا یکی دوهفته ای شده بودم خونه دار... اینقدر سرگرم مهمون داری و خونه داری شده بودم که وقت سرخاروندن نداشتم... ظهر شد، بابا از مدرسه برگشت، گفت : دتر من خیلی گشنمه،ناهار چی داریم؟  انگاری آب سرد ریخته باشن روم...ناهار درست نکرده بودم اصلا یادم نبود باید غذا هم درست کنم، انقدر از صبحش سرم شلوغ بود که به فکرم نرسید... چشام اشکی شد، مامان گفت ایراد نداره که یه چیز ساده درست کن، فدای سرت...

    هر سری از تهران که میرم خونه، تنها که میشیم شروع می کنه به درد و دل کردن، مادر من زیاد از حد دلسوز و مهربونه، این مهربون بودن بیش از حدش بارها و بارها باعث شده دیگرون خودشون رو مجاز بدونن و سوءاستفاده کنن...خب من راستش ناراحت شدم از قضیه ای که برام تعریف کرد... گفتم مامان شما  که به حرف من گوش نمی کنی، پس دیگه پیش من حرف نزن... حرف نزد... دیگه درد و دل نکرد، زنگ که میزد معلوم بود دلش پره ولی حرفی نمیزد... پست جولیک منو برد تو فکر، من دختر بزرگه ی مامانمم ، مامانم با من حرف نزنه با کی دردو دل کنه؟ زنگ زدم باهاش حرف زدم، حرف زد، حرف زد... تمام دردو دلای این مدتش رو شروع کرد به گفتن.. گذاشتم حرف بزنه، من فقط گوش کردم، نگفتم این  کارت اشتباه بوده چرا این کار رو کردی... حرفی نزدم...کیلومترها از هم دوریم، هیچ راهی برای خوشحال کردنش به نظرم نرسید، فقط همینکه بشینم و به حرفاش گوش کنم به ذهنم رسید...

    سایه ی مادرجان بهارهاتون مستدام... آغوش گرم خدا محل آرامش مادرجان بهار های از دست رفته....

  • ۷ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • ونو شه
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵

    19. از بس که مهر دوست به دل جا گرفته است...

     تو این روزایی که گذروندم اتفاقات زیادی افتاده، روزمره های زندگی ... ولی ناب ترین اتفاقی که افتاد و اون حس قشنگ و طعم دلنشینش هنوز هم باهامه دیدن یک دوست وبلاگی بود... اینقدرررر این آدم دوست داشتنی بود که فی الواقع  از همون لحظه ای که از هم جدا شدیم دلتنگشم...

    چه خوبه که نوشتن باعث شده دوست های عالی ای گیرم بیاد...

     دست خداجان پشت و پناهتان

    یا علی

     

  • ۰ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • ونو شه
    • جمعه ۳ دی ۹۵