ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

35. عنوانم نمیاد!

اینکه هر سری که میام اینجا و آمار بازدید رو میبینم و مشاهده می کنم که بله همچنان هستند دوستانی که به اینجا سر بزنن دلم میگیره:| از خودم که دیگه دستم به نوشتن نمیره... گاهی باید دور بود... از دنیای مجازی حتی از دنیای واقعی...

من احتیاج به یک دوری دارم تا بتونم رفرش بشم...

به زمانی رسیدم که حتی نوشتن هم باعث نمیشه تخلیه بشم....

مدتی نمی نویسم...

یا علی

  • ۲ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • سه شنبه ۱۵ فروردين ۹۶

    34. اولین پست 96:|

    سال نو با پنج شیش روز تاخیر مبارک...

    راستش از لحظه ی سال تحویل تا خود الان اینقده سرم شولوخ بوده که نشد ذهنمو برای نوشتن مرتب کنم... بله دقیقا از لحظه ی تحویل سال! آنجایی که نزدیک بود کل خونه منفجر بشه:| واسه چی؟ واس خاطر بالارفتن بیش از اندازه ی دمای آب گرم کن و در نهایت باز شدن به موقع شیر اطمینان آن، الحمدالله یک بار یک چیز درست و به موقع کار کرد... خدا رحم کرد کسی اون لحظه تو حیاط نبود وگرنه دچار سوختگی وحشتناکی میشد آخه شیر اطمینان که باز شد آب جوش بود که از هر طرف می پاشید...

    بعدش هم پاشدیم رفتیم سر خاک پدربزرگ و مادربزرگمون... یکم هم دور دور کردیم و برگشتیم خونه... از روز اول هم که مهمونی و مهمون بازی بود و این قابل به ذکره که من هنوز پامو از خونه برای عید دیدنی بیرون نذاشتم... حتی خونه ی اقوام درجه یک هم نرفم. چرا؟ خب به اندازه ی کافی همین حا به سوالاشون حواب دادم دیگه نیاز نبود اینهمه راه برم خونشون تا ازم بپرسن: چه می کنی؟ چرا سرکار نمیری؟ چرا دکترا نخوندی؟ چرا ازدواج نمی کنی:|

    الان هم مهمون های زیادی داریم... از دو نقطه از کشور پهناورمون...

    صرفا جهت اینکه خیلی دیر نشه تا مجبور باشم نود و هفت رو هم تبریک بگم گفتم یه پستی بذارم...

    سال نوی همگی مبارک

    دست خداجان پشت و پناهتان

    یا علی

     

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • ونو شه
    • شنبه ۵ فروردين ۹۶

    33. پستی که پاک شد...

    برای ثبت 95 پستی نوشته بودم... پاک شد... طویل نبود ولی عمرا بشینم از اول بنویسم...سال 95 هم مثل همه ی سالا بالا و پایین های زیادی داشت.... همین:|

    واقعا دلم نمیخواد بیشتر از این بنویسم:|

     

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵