ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

31.هوای گریه با من...

صبح پاشی، ببینی هم اتاقی ها میگن باید یخچال اتاقو تمیز کرد، بری دست به کار بشی کنارشون، کمکشون کنی، یهو ببینی ساعت ده و نیمه، بدوبدو آماده بشی تا خودت رو به دانشگاه برسونی، آخه یه نشست قراره برگزار بشه و تو باید هر طور شده باشی... بری ، حرفای قشنگ بشنوی، یه بغضی اما از همون اول صبح که بیدار شدی داشته باشی، نشست تمام بشه، بیای دانشکده، ببینی همکلاسیت میگه بلد نیستم پایان ناممو تو ایران داک ثبت کنم، براش ثبت کنی، بگه چته؟چرا تو خودتی؟ بگی نمیدونم، شاید چون خستم... کارش تموم بشه، ساعت پنج و نیم بزنی بیرون... گوشی همکلاسی خرابه، تو همون ده ونک یه چند جا میبریش، نشونش میدین، بغضه هنوز سرجاشه... شش و ربعه، میری سمت مدیریت، دوست جانت میاد که برین میلاد نور، میلاد نور رو دوست داشته باشی اما باز هم بغضه باشه، اونمهه رنگ و برق و خوشگلی ها نتونه حالت رو خوب کنه، ازونجا بزنی بیرون، بری ونک، دوست جان بگه یه سر بریم آسمان؟ خب باشه میری آسمان... باز هم بغض هست، میای بیرون میری یکم اون ورتر، یه مرکز خرید دیگه، خسته میشی، به دوست جان میگی میشه برگردیم؟ برمیگردین، دور میدون ونک دوست جان میگه دقت کردی همیشه همین شکلی هستی؟ همیشه وقتی با منی این مدلی هستی، همیشه خسته ای، همیشه ناراحتی؟؟؟؟؟؟؟ و تو همه ی این حرفا مثل یه پتک بخوره تو سرت و فقط یک کلمه بگی که خیلی نمک نشناسی و بغضت بشکنه... سوار تاکسی بشی و بیای مترو حقانی.... دوست جان بگه بابا من غلط کردم، و تو فقط گریه کنی، گریه...گریه...گریه.... 

سبک نشدم...هنوزم بغض دارم ولی ظاهرم رو باید حفظ کنم.....

من آدم همیشه ناراحتی نیستم فقط دارم روزای خییلییییی سختی رو میگذرونم.... روزایی که نود درصد سختی هاش مال خودمه و نمیشه گفت، نمیشه در موردشون درد و دل کرد....

 

  • ۱ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • ونو شه
    • سه شنبه ۳ اسفند ۹۵

    30. غر(قر) نامه :|

     1)یک پست بسیار طویل نوشته بودم اما در یک حرکت انتحاری پاکش کردم... چون از اول تا آخرش فقط غر زدم، غر زدن رو دوست ندارم، همیشه یه عالمه انرژی منفی ازش میگیرم، ولی خب چه کنم گاهی شرایط می طلبه که یکم غز برنم، کجا بهتر از اینجا...

     

    2) دانشگاه رفتنم رو یه خورده کمتر کردم، بیشتر در حال ترجمه ام، اینجوری برای خودم بهتره، من باید به خودم احترام بذارم و برای وقتم ارزش قائل بشم، تا زمانی که خودم این کار رو نکنم انتظاری هم از دیگران ندارم...

    3) سلام گرگ هیچوقت بی طمع نیست:| منم دوست ندارم خر فرض بشم، همین و بس...

    4)دیروز تهران تو هر صد مترش یک آب و هوایی داشت، ده ونک آفتابی بود، سعادت آباد ابری بود، ولنجک برف و بوران بود، تجریش سطح خیابون یخ زده بود، قلهک بارونی بود:| جل الخالق:|

    5) مردم چرا اینجوری شدن؟ دوستم( البته بهتره بگم استاد دوران کارشناسیم) داره میره اتریش، ولی به من هیچی نگفته، ترسیدخ من چشش بزنم؟ ترسیده باهاش برم؟ خو منم بهش نمیگم تابستون بعدی اگر زنده موندم و خدا خواست میرم آلمان، همینه که هست:|

    6) دلم خونه میخواد... مامان و بابا، خواهرکان.... آرامش و آرامش و آرامش...

    7) آرزوهاتونو مکتوب کنید! خیلی خوبه ها، مثلا اینچانب در دوران راهنمایی گوشه ی یک دفتر نوشته بودم خدایا ینی میشه جای اینکه سر این کلاس های کسل کننده بشینم سر کلاس زیست شناسی بشینم و یک زیست شناس باشم؟ وی در حال حاضر یک زیست شناس است و بسیاااااار ازین موضوع خرسند:| (اینو نگم چی بگم؟؟؟!!)

    8) این پستم هم تقریبا شد غرنامه:| خو دوس دارم غر بزنم اصن ...

    9) احساس می کنم دور شدم... ازچی رو نمیدونم ، شاید هم بدونم ولی نمیخوام به روی خودم بیارم... میشه برم گردونی سر جام؟ دوری رو دوست ندارم:(

    10) هیچی به ذهنم نمیاد بنویسم ولی خب باید ده تا بند میشد...

    دست خدا جان پشت و پناهتون

    یا علی

     

     

  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • ونو شه
    • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵

    29. طلسم:|

    چهارشنبه ی هفته ی گذشته تهران را به قصد دیدن روی ماه خانواده به سمت دیار ترک کردیم...ولی کاش ترک نمیکردیم:| سفر دوروزه ی ما تبدیل شده به یک سفر یک هفته ای و راستش تا ما پامونو گذاشتیم تو خونه، طوفان شد، بهمن ریخت، تلفات دادیم(یک آشنای دور متاسفانه در زیر بهمن ماند و جان سپرد:() بعد دوشنبه جاده ها امن و امان اعلام شد رفتیم بیایم داداشمان را بردند بیمارستان...مریض شد و تا به حال من نتوانستم برگردم... امید است که فردا به خوبی و خوشی بتوانم برگردم...

     

  • ۳ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵