ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

29. طلسم:|

چهارشنبه ی هفته ی گذشته تهران را به قصد دیدن روی ماه خانواده به سمت دیار ترک کردیم...ولی کاش ترک نمیکردیم:| سفر دوروزه ی ما تبدیل شده به یک سفر یک هفته ای و راستش تا ما پامونو گذاشتیم تو خونه، طوفان شد، بهمن ریخت، تلفات دادیم(یک آشنای دور متاسفانه در زیر بهمن ماند و جان سپرد:() بعد دوشنبه جاده ها امن و امان اعلام شد رفتیم بیایم داداشمان را بردند بیمارستان...مریض شد و تا به حال من نتوانستم برگردم... امید است که فردا به خوبی و خوشی بتوانم برگردم...

 

  • ۳ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵

    28. ورژن جدید تلگرام...دوستت دارم!

    شما هم داشتین ازین مدل حرفایی که نمیشه به هییییییییییییشکی گفت؟ بعد یوهو سنگین بشه دلتون، بخواین با یکی در میونش بذارین؟ بعد تو تلگرام پشت هم برای یکی بنویسین و همه چیو بگین،نقطه،تمام... بعد یوهو پشیمون بشین؟ و خدا بیامرزه پدر آپدیت شده ی تلگرامو که میشه پیامارو حذف کرد ... وگرنه هیچوقت دیگر آروم نمیشدم...همش دلهره برملاشدن داشتم... خدایا شکرت...

  • ۴ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • ونو شه
    • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵

    27. بیست و نه سالگی...

    سه شنبه تعطیل بودم ... استادم گفت نمیاد و راستش منم از خدام بود ، نرفتم :) تهران برف میبارید، من اما دلم نمیخواست تو اتاق باشم، صبح با عطسه ی وحشتناک هم اتاقی بیدار شده بودم و عجیب هم بدخلق! با مرضیه قرار گذاشتیم ناهار بریم بیرون، رفتیم تجریش، با مرضیه بهم بی نهایت خوش میگذره... کنارش حالم خوب میشه، از بس آرومه و آرامش داره... تا ساعت چهار و نیم با هم بودیم و تو اون سرما بستنی هم خوردیم... شب برگشتم اتاق، حال شام درست کردن نداشتم، صبح با استادم قرار داشتم ،ولی نه صبح زود... ساعت حدودا نه و نیم بود پازوک(با پازوک آشنا خواهید شد، سال پایینیمه و می طلبه یه پست در موردش بنویسم صرفا جهت آشنایی) بهم پیام داد که آزمایشگاه بیوشیمیف فردا ساعت ده صبح... من مثل یک بمب ترکیدم، عصبانی شدم ، گفتم این دختر که بهمون گفته بود شنبه، چرا فردا، گفتم من دیگه این کار رو ادامه نمیدم ، پازوک بنده خدا خیلی سعی کرد آرومم کنه ولی راستش من خیلی از بی برنامگی بدم میاد... خلاصه صبح چهارشنبه پاشدم رفتم دانشگاه، تو دانشکده یکی از استادامو که بیشتر دوستمه تا استادم رو دیدم و یکم از بی برنامگی های اون یارو پیشش گله کردم اون بنده خدا هم گفت ایرادی نداره و حالا کار رو که یاد بگیری خودت میتونی انجامش بدی و نیازی به اونا نداری و ... باهاش خداحافظی کردم  چون گفت نمی مونه و میخواد برگرده خونشون، لباس آزمایشگاه پوشیدم  و با پازوک رفتیم سمت آزمایشگاه، و بد قضیه اینجا بود که بهمون گفت: میشه دوازده بیاین؟ !!!!!!!!!!!! عصبانی بودم، داشتم منفجر می شدم... برگشتیم دانشکده، استادم هنوز بود، ازش در مورد استاد راهنمام پرسیدم که گفت امروز تا حدودای ظهر جلسه داره و بعدش میره خونه...

    دوازده شد با پازوک رفتیم آزمایشگاه... تو راه ازم پرسید بعد آزمایشگاه چکاره ای؟ گفتم هیچی...میرم خوابگاه. گفت میای بریم دور بزنیم؟ گفتم عاره...گفت برج آفتاب رفتی تاحالا؟گفتم نع...گفت یه کافی شاپ داره خیلی عالیه گفتم ولم کن حوصله ی کافی شاپ ندارم، گیر داد که توروخدا بیا بریم من یکی از فانتزیام اینه که برم اونجا :| تلفنش هم هی زنگ میخورد،گفتم کیه گفت دکتر میم(همون استادم که بالا در موردش گفتم) میخواد بره خداحافظی کرد:| هیچی بماند که اون روز هیچ کاری انجام نشد و ما دوباره قراره شنبه بریم و کارمون رو انجام بدیم... رفتیم لباس پوشیدیم آماده شدیم که بریم برج آفتاب،رفتیم در کافه بتسا و قبل ورود ازش قول گرفتم هرچی خوردیم مهمون من باشه... در کافه که باز شد دیدم رو پله هاش دکتر میم استادهsurprise گفتم شما اینجا چیکار می کنی؟ چیزی نگفت و رفتیم بالا دیدم استاد راهنمام هم هست و همه باهم میگن تولدت مبارکsurpriseangelheart و همزمان گارسون با یک کیک که تعدادی شمع روش بود وارد شد و من به ناباورانه ترین شکل ممکن سورپرایز شدم...

    آغاز بیست و نه سالگی من این شکلی بود... البته من متولد هفت بهمنم .

    در مورد بیست و هشت سالگی و تجربه هام باید پستی بنویسم که مبسوطه و راستش باید یه وقت خوب گیر بیارم تا بتونم بنویسم...

    دست خداجان به همراتون

    یا علی

  • ۳ پسندیدم
  • ۵ نظر
    • ونو شه
    • جمعه ۸ بهمن ۹۵