ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

40. دو هفته...

 دو هفته اس که خونه ام، دقیقا دو هفته... روزای اول که با اشک و گریه و خبرهای تند و تلخ گذشت... روزایی پر از استرس، پر از درد، اواسط هفته ی اول، با یک حرکت از سمت داداشم هممون بهت زده شدیم... قرار بود بعد از اینکه کارش تموم شه بیاد شهر ما، خیلی طول کشید بیاد و بعدش فهمیدیم با همسرش بیرون بوده، وقتی اومد خونه فقط به من گفت،من به بابا اینا نگفتم چون دلم نمیخواست شب دوباره بحث کنن، نصف شب بود، نمیدونم چی شد رفتم عکس پروفایل تلگرام همسر برادرم رو نگاه کردم و دیدم بله... یک عکس گذاشته از برادرم در پارک، و زیرش تاریخ نوشته و....

تا صبح نخوابیدم، تا صبح داشتم دیوانه میشدم، اونهمه بی حرمتی که از جانب همسرش به خودش، پدرم، مادرم و ماها شده بود... یعنی همش الکی بود؟ اونهمه اشک های پدرم... مادرم... صبح زود از خواب بیدارش کردم و خواستم عکس ها رو برام توضیح بده، گفت توضیحی ندارم، بهش گفتم پس خونه رو ترک کن، برو پیش همسرت و دیگه هم  برنگرد اینجا... برو خونه ی خودت ...

رفت و به بابا و مامان توضیح دادم که جریان از چه قراره... دوست نداشتم حرف بزنم، دوست داشتم بخوابم و برای یک مدت طولانی از خواب بیدار نشم... هزار جور فکر اومد توی سرم.... رفتن برادرم همانا و اجازه نداشتنش برای حرف زدن با ما همانا...

دوست ندارم بنویسم این روزها بر ما چه میگذره... فقط در همین حد بدونید مادری تو شوک این مونده که پسرش چه راحت دل ازش بریده و پدری دائم در حال تلاش برای تماس با پسرش... و پسری که پیام داده با من تماس نگیرید فکر کنید هرگز پسری مثل من نداشته اید...

شما را به خدا برای آرام شدن این اوضاع، برای درست شدن این اوضاع دعا کنید...

تو این دو هفته بر من اونقدر سخت گذشته که بابا دائم میگه کاش اینجا نمونی بری تهران...

امشب شب اول ماه مبارک رمضانه... برای خودم و خانواده ام التماس دعا دارم...

یا علی

 

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • ونو شه
    • جمعه ۵ خرداد ۹۶

    39. قشنگی اردیبهشت و بی حالی بهارونه:|

    اردیبهشت که یک دلبره، بماند که من شمالی عاشق بوی بهار نارنجم و تهران هم فاقد این عطر بهشتی، ولی خداییش تهران بهارای قشنگی داره... اگه عطر بهار نارنج هم داشت که دیگه بهشت می شد... تو کوچه بوی پیچ امین الدوله پیچیده، من اصلا دلم میخواد کوچه نشین بشم این ماه رو...

    فقط کاش این بی حالی و تنبلی تو بهار نبود....

     

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۶

    38. همان هم اتاقی بی حد وسط

    برای نمایشگاه کتاب نیرو میخواست، دوستیمون سن و سال زیادی نداره ولی خیلی عمیقه... خودم که نتونستم برم ولی به بچه های اتاق گفتم، دو تاشون رفتن و پذیرفته شدن...

    نمایشگاه کتاب از امروز شروع شده ولی هنوز پا نشده بره:|

    از خواب صبحش نمیتونه دل بکنه:|

    بهش پیام دادم دوست جونم درسته معرفیشون کردم ولی کوتاهی هاشون باعث نشه از من ناراحت بشی...

    گفت نگران نباش، تو برای من عزیزی...

  • ۴ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • سه شنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۶