ونوشه

در زبان مازنی به بنفشه، ونوشه می گویند:)

34. اولین پست 96:|

سال نو با پنج شیش روز تاخیر مبارک...

راستش از لحظه ی سال تحویل تا خود الان اینقده سرم شولوخ بوده که نشد ذهنمو برای نوشتن مرتب کنم... بله دقیقا از لحظه ی تحویل سال! آنجایی که نزدیک بود کل خونه منفجر بشه:| واسه چی؟ واس خاطر بالارفتن بیش از اندازه ی دمای آب گرم کن و در نهایت باز شدن به موقع شیر اطمینان آن، الحمدالله یک بار یک چیز درست و به موقع کار کرد... خدا رحم کرد کسی اون لحظه تو حیاط نبود وگرنه دچار سوختگی وحشتناکی میشد آخه شیر اطمینان که باز شد آب جوش بود که از هر طرف می پاشید...

بعدش هم پاشدیم رفتیم سر خاک پدربزرگ و مادربزرگمون... یکم هم دور دور کردیم و برگشتیم خونه... از روز اول هم که مهمونی و مهمون بازی بود و این قابل به ذکره که من هنوز پامو از خونه برای عید دیدنی بیرون نذاشتم... حتی خونه ی اقوام درجه یک هم نرفم. چرا؟ خب به اندازه ی کافی همین حا به سوالاشون حواب دادم دیگه نیاز نبود اینهمه راه برم خونشون تا ازم بپرسن: چه می کنی؟ چرا سرکار نمیری؟ چرا دکترا نخوندی؟ چرا ازدواج نمی کنی:|

الان هم مهمون های زیادی داریم... از دو نقطه از کشور پهناورمون...

صرفا جهت اینکه خیلی دیر نشه تا مجبور باشم نود و هفت رو هم تبریک بگم گفتم یه پستی بذارم...

سال نوی همگی مبارک

دست خداجان پشت و پناهتان

یا علی

 

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • ونو شه
    • شنبه ۵ فروردين ۹۶

    33. پستی که پاک شد...

    برای ثبت 95 پستی نوشته بودم... پاک شد... طویل نبود ولی عمرا بشینم از اول بنویسم...سال 95 هم مثل همه ی سالا بالا و پایین های زیادی داشت.... همین:|

    واقعا دلم نمیخواد بیشتر از این بنویسم:|

     

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵

    32. نیست غمی مرا، جز رسیدن به آغوش گرم تو....

    1. وقتی یه خواسته ای تو دلت باشه ولی بدونی هیچ جوره ی هیچ جوره مکانش نیست که بهش برسی، یچ راهی برای رسیدن به اون خواسته وجود نداشته باشه، چه می کنی؟ بیخیالش میشی؟ من نمیتونم بیخیالش بشم... کسی میدونه باید چه کرد؟

    2. مامان این روزا هی زنگ میزنه میگخ خوب خودتو راحت کردیا.... منو با این خونه تکونی ها تنها گذاشتین هر کدومتون یه وری رفتین... کاش خونه بودم و خونه تکونی بزرگترین دردسر و مشکلم بود، البته مامان بنده خدا هم خونه تکونی در شرایط حاضر کوچیکترین دردسره براش....

    3. یه دانشجوی ورودی 95 داریم، از یکی از قوم های بسیار معروف ایرانی:| ایشون مشکل روانی شدید دارن، استادراهنماشون(استادراهنمای  سابق بنده) رو تهدید به مرگ کردن:| !!! هیچی فعلا ما بادیگاردیم، چرا؟ چون حراست دانشگاه گفته ما در قبال این مورد کاری از دستمون برنمیاد:|

    4) تو اتاق 8 نفره ی ما که سالادی از قومیت های مختلف هستیم، من و مهناز و دو نفر دیگه یکیشون بچه اصفهون و اون یکی از لک های کرمونشاه باهم بی نهایت جوریم... بی نهایت... مهناز من الان سرکاره، و من امروز به دلیل سرماخوردگی نتونستم برم  بیرون، دختراصفهونیمونم دوست جون جونیش رفته سر کار، الان زنگ زده بهش، اونم گفته تعطیل شده، اینقده ذوق داره از اومدنش،بهش گفته همه ی مسیرها رو با تاکسی بیا من دلم برات تنگ شده، حالا ما هم از رو حسادت به مهنازمون پیام زدیم که دختروووووووووووو ول کن اون میز کار رو، پاشو بیا دلتنگتیم، هی آنلاین میشه هااا، پیام مارو نمیخونه:| باید تجدید نظر بکنم...

    5) از حال من اگر بپرسید، هنوز هم همانگونه ام....

     

  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • ونو شه
    • شنبه ۱۴ اسفند ۹۵