سه شنبه عصری توی آزمایشگاه مشغول کار بودم... یکهو دلم گرفت، بغضی شدم، دلتنگ عزیزترین همکلاسی و دوستم شدم،که سال قبل این روزها کنار هم تو همون آزمایشگاه کار کردیم... نمونه هامو گذاشته بودم توی رنگ، آفتاب از پشت ابرا اومده بود بیرون، چشام اذیت شد،برگشتم و استیج کار خودم  و مژده مثل یک پتک خورد تو سرم... مژده  هزار کیلومتر اونطرف تر از منه... زدم زیر  گریه، غروب، دانشکده ی خلوت، دلتنگی، بغض، گریه... اصلا هم نتونستم  خودم رو کنترل کنم... شب سوار سرویس و درحال برگشت به خوابگاه با این پیام روبرو شدم:

 و من هنگ کنم و بگم خدایا آیدا... چرا اینقدر من خنگ شدم اون لحظه؟ چرا دوستم انگاری از ذهنم پاک شده بود؟ شاید خدا میخواست سکته نکنم! که اون لحظه نفهمیدم... اومدم خوابگاه ، دوباره با تعجب به پیامک نگاه کردم و گفتم: ببخشید شما؟ چشام سنگین شد خوابم برد... هنوز ده دقیقه نگذشته بود صدای گریه بلند شد، بیدار شدم گفتم چیه؟ مهناز گفت هیچی بخواب،گفتم چرا آرزو گریه می کنه؟ گفت حال دوستش بد شده.... خواستم دوباره بخوابم، یهو بیدار شدم گفتم مهناز بگو چی شده چرا نمیگی... گفت آیدا .... و  من تازه ،تو اون لحظه فهمیدم چه بر سرمون اومده... چرا؟چرا؟ چرا؟  آیدایی که دوسال تو خوابگاه همسایه ام بود، هم استانیم بود، آیدای مهربون من، آیدایی که از شکمو بودنم اطلاع داشت و همیشه اجازه میداد من به غذاهاش ناخنک بزنم...آیدای مهربون، آیدای دوست داشتنی من رفته بود؟؟؟؟؟ باورم نشد ، هنوز هم باورم نمیشه که در اثر اشتباه پزشکی به همین راحتی دوست عزیزم رو از دست دادم...

نه میخوام قشر پزشکی رو ببرم زیر سوال نه حوصله ی بحث دارم... تو همه ی رشته های ما ، آدم های بیسواد هم وجود دارن که اشتباهی بالا و بالاتر هم میرن میشن پشت میز نشین... آیدا فشارش بالا بود، رفت اورژانس ،پزشک احمق براش سرم تجویز کرد،فشارش رفت بالاتر و سکته کرد و رفت ...

این سه روزی که گذشته خیلی دل و دماغ ندارم... خیلی حوصله ندارم... برای صبور بودن مادر دوستم دعا کنید، برای  صبور بودن مادر آلزایمریش...

دست خداجان پشت و پناهتون

یا علی...