فکر کنم دوازده یا سیزده سالم بود... از مدرسه برگشتم خونه و دیدم ناهار نیمرو داریم:| چقدرررر من غر زدم اون روز و چقدررر مامان رو ناراحت کردم...مادری که داشت از صبحش گردگیری خونه رو انجام میداد و وقت نداشت ناهار درست کنه... قهر کردم وناهار نخوردم... گذشت و گذشت من بیست و دوسالم بود که خواهرکم به دنیا اومد... حدودا یکی دوهفته ای شده بودم خونه دار... اینقدر سرگرم مهمون داری و خونه داری شده بودم که وقت سرخاروندن نداشتم... ظهر شد، بابا از مدرسه برگشت، گفت : دتر من خیلی گشنمه،ناهار چی داریم؟  انگاری آب سرد ریخته باشن روم...ناهار درست نکرده بودم اصلا یادم نبود باید غذا هم درست کنم، انقدر از صبحش سرم شلوغ بود که به فکرم نرسید... چشام اشکی شد، مامان گفت ایراد نداره که یه چیز ساده درست کن، فدای سرت...

هر سری از تهران که میرم خونه، تنها که میشیم شروع می کنه به درد و دل کردن، مادر من زیاد از حد دلسوز و مهربونه، این مهربون بودن بیش از حدش بارها و بارها باعث شده دیگرون خودشون رو مجاز بدونن و سوءاستفاده کنن...خب من راستش ناراحت شدم از قضیه ای که برام تعریف کرد... گفتم مامان شما  که به حرف من گوش نمی کنی، پس دیگه پیش من حرف نزن... حرف نزد... دیگه درد و دل نکرد، زنگ که میزد معلوم بود دلش پره ولی حرفی نمیزد... پست جولیک منو برد تو فکر، من دختر بزرگه ی مامانمم ، مامانم با من حرف نزنه با کی دردو دل کنه؟ زنگ زدم باهاش حرف زدم، حرف زد، حرف زد... تمام دردو دلای این مدتش رو شروع کرد به گفتن.. گذاشتم حرف بزنه، من فقط گوش کردم، نگفتم این  کارت اشتباه بوده چرا این کار رو کردی... حرفی نزدم...کیلومترها از هم دوریم، هیچ راهی برای خوشحال کردنش به نظرم نرسید، فقط همینکه بشینم و به حرفاش گوش کنم به ذهنم رسید...

سایه ی مادرجان بهارهاتون مستدام... آغوش گرم خدا محل آرامش مادرجان بهار های از دست رفته....