بالاخره تونستم برگردم خونه... به سختی بلیط گیرم اومد و خوب با دوساعت تاخیر اتوبوسش حرکت کرد و من ساعت شش بود که رسیدم خونه...

اونقدی که گفته بودن جاده هراز خطرناک نبود و درواقع اصلا برف زیادی نبود، و برفها نزدیکای آمل بود که زیاد بود، مثلا تو پلیس راه آمل اون روستاهه انگاری زیر برف دفن شده بود... خیلی  وحشتناک بود... راننده ی  آژانسی که داشت منو میرسوند خونه گفت همه مرکبات دارن نابود میشن... گفت  این مدت برفا رو میریختیم تو ظرف تا آب بشه و بتونیم استفاده کنیم... نه آب داشتیم نه برق داشتیم و نه گاز... خب من واقعا دارم الان حرص میخورم... پس مدیریت بحران دقیقا کارآییش چیه؟؟؟؟

رسیدم خونه و خب چون شب بود  و البته چون میترسیدم به عمق فاجعه پی ببرم نرفتم سراغ گلدونام ولی الان رفتم و با این صحنه مواجه شدم:

من حسن یوسف هامو میخوااااااااااااااااااااااااااااااااام(عررررررررررررررررررررررررررررررررررر) آحه من نمیدونم مامان من چرا فکر می کنه گلدونا خودشون میتونن از خودشون مراقبت کنن...

البته دستش درد نکنه کاکتوسای من و عروس جان رو نجات داد:

روشون موکت گذاشته بود یه وقت نچان...

و داغ بزرگی که بر دلم نشست ناشی از دیدن این صجنه بود:

درخت اناری که سخاوتمندانه بهمون انار داده بود... شکستcrying 

و هنر دست آقای پدر و خواهرک هشت ساله ی مان:

تک چشمه طفلی:))))))

راستش جرات ندارم برم سراغ بنفشه های آفریقاییم... یه چیزیشون شده باشه من دق می کنم....

برم ببینم چه چیزهای دیگه ای نابود شده ...

دست خداجان پشت و پناهتون

یا علی